آقا محمد علي كرمانشاهي
482
مقامع الفضل
وامام بغوى شافعي اشعرى در كتاب « مصابيح » در باب مناقب عمر بن الخطّاب از جملهء اخبار حسان روايت كرده است از بريده ، كه گفت : حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله به يكى از جنگها رفت ، وچون برگشت كنيزكى سياه به خدمت آن حضرت آمد وگفت : يا رسول اللّه ! من نذر كردهام كه اگر از اين سفر به صحّت مراجعت نمائى من در پيش روى تو دف بزنم وغنا وخوانندگى كنم ، حضرت فرمود كه : « اگر نذر كردهاى بزن واگر نه مزن » ، پس شروع كرد در زدن وأبو بكر داخل شد وأو مىزد ، پس على داخل شد باز مشغول زدن بود ، كه عثمان داخل شد وهنوز مىزد كه عمر داخل شد ؛ پس آن كنيز دف را در زير مقعد خود گذاشت وبر آن نشست ، پس حضرت فرمود : « بدرستى كه شيطان از تو مىترسد اى عمر ! ! زيرا كه من نشسته بودم وآن كنيز مىزد وأبو بكر وعلى وعثمان همه داخل شدند وباز مىزد وچون تو داخل شدى دف را انداخت » « 1 » . ونيز بغوى روايت كرده است از عايشه كه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مسجد نشسته بود كه شنيدم صداى بلند وآواز اطفالى چند را ، پس حضرت برخاست وناگاه ديد كنيزكى حبشيّه را كه مىرقصيد واطفالى چند بر دور أو بودند ، پس حضرت فرمود : « اى عايشه ! بيا وتماشا كن ، من رفتم وچانهء خود را بر دوش پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله گذاشتم ومشغول تماشا شدم تا آنكه حضرت فرمود : - دو مرتبه - آيا سير نشدى ؟ ومن گفتم نه ، ومىخواستم كه قدر ومنزلت خود را نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله بدانم كه تا چه حدّ از براي من صبر مىكند ، كه ناگاه عمر پيدا شد ، پس مردم از سر آن كنيز متفرّق شدند ، وحضرت فرمود كه : « من مىبينم شياطين جنّ وانس را كه از عمر مىگريزند » ، عايشه گفت كه : پس من برگشتم « 2 » . وقاضى زكريّاى انصارى در كتاب « فتح الوهّاب شرح منهج الطلّاب » در
--> ( 1 ) مصابيح السنّة : 4 / 158 حديث 4736 . ( 2 ) مصابيح السنّة : 4 / 159 حديث 4737 .